سلام دوستای گلم رمانایی که تو این وب میذارم نوشته ی خودمه(رها م.ج) تروخدا بدون نظر از وب خارج نشید منتظر نظرای قشنگتونم
خون به تاوان گناه!
به قلم:رها(م.ج)
فصل اول
-یا بسم الله... این از کجا پیداش شد؟اوس کریم دمت جیییییز.لابد وقتی
داشتی شانس خیرات میکردی ما رفته بودیم توالت!....دِ آخه کرمتو شکر
زورت میومد یه فسقل شانسم به ما می دادی؟
زورکی و در حالی که سعی می کردم دیده نشم خودمو از بین جمعیت کم
مردم رد می کردم....ولی اگه ما شانس داشتیم که الان این جا نبودیم....
یکی از پشت سرم گفت:
-هی تو...صبر کن بینم....
چشامو بستم... سر جام خشکم زد....
یا خدا.... یا پیغمبر. ...یا امام زاده بیژن...با من نباشه....خدایا قربونت برم غلط
کردم قول میدم دیگه همه نمازامو بخونم حجابمم حسابی رعایت کنم روزه
هامم همه رو بگیرم سرخ و سفیدم دیگه نکنم فقط امروزو خواهشا نذار تو
کاسمون....بذار کاسبیمونو بکنیم....قربون کرمت امروزو بی خیال ما شو.....
صداش دوباره اومد:
-تو شهره ای؟
هان؟؟؟؟وات؟؟؟؟؟شهره چه خریه دیگه؟؟؟؟ اوووووووووف خدارو شکر
انگاری با من نیست....
چشامو وا کردم...یه تیک نگا به پشت سرم انداختم....هه می دونستم اِند
خر شانسیم!!!....
فرامرز پشت سرم بود!..فک کنم به این یکی اسممو شهره گفته بودم..هی
خدایا دِ آخه کجایی؟منم به جون 124000تا فرستادت بندتم...یه نیم نگاهیم
به من کن...میذاشتی دو زار میزدیم به جیب بعد این سیبیلو مینداختی
گردنم...
بی خیال غر زدن به خدا شدم....الان وقتش نبود سر فرصت حسابی ازش
گله میکردم...تندی آدما رو کنار زدمو و دِ برو که رفتیم...حالا ندو کی
بدو؟جَو،جَوِ فیلم پلیسی بود...اصن هزار وضی....
حس جیمز باند بم دس داده بود.... منم روشو زمین ننداختمو بش دس
دادم!...مردمو مثه باقالی این ور و اون ور هل می دادم.بی خیال جواب دادن
تیکه ها شدم با این که خیلی سختم بودم.!..خدا وکیلی این یه قلم جنس
تو کَتم نمی رف...رسیدم به خیابون اصلی...دویدم رفتم اون ورش....تو بلوار
بودم....ماشینا با سرعت زیاد رد میشدن ... فرامرزمنتظر یه فرصت خوب
واسه رد شدن از خیابون بود...هر جوری بود سریع خیابون بعدیم رد کردم و
دوباره دویدم....نمی دونسم به کودوم گوری میخوام برم... ولی میدونسم
که هر جوری شده باید از دس اون یالقوز فرار می کردم....رسیدم سر یه
کوچه که تو خیابون اردیبهشت بود....سر همون کوچه جلوی یه بانک
پاسارگاد یه مزدا 3 بود....چشام برق زد که سریع برقشو خاموش کردم
!...وجدانمم محکم زد پس گردنم و گفت:
-خره خدا این هولووا زیادی واس تو بزرگن...
راس میگفت...واسه من که بالاتر از پیکان نرونده بودم زیادی بود...تازه ناگفته
نماند که پیکانه هم مال همسایمون بود...اونم کوبوندم تو دیوار!..تا چن وخ
فقط خسارت میدادیم...حالا اینا به درک الان وخت(وقت) این فکرا بود
آخه؟؟؟؟.
-باشه بابا....حالا چرا این قد محکم میزنی؟
-حقته....
-می گیرم خفت میکنما....یه کاری نکن مجبور شم جاده چارلوسو یه بار
دیگه با جنازت آسفالت کنم....
-کم داریا....من وجدانتم مثلا...
-هر خری می خوای باش...؟! من اعصاب مصاب ندارما...میزنم شل و پلت
میکنما...
-برو بابا....
-خودت برو بابا(خود درگیریم مضمنه!)
به خودم که اومدم دیدم فرامرز پشت سرمه....لبه ی شالمو گرفته بود تو
دس راسش ودس چپشم رو زانوش بود....عین برق گرفته ها به چشای
خون گرفتش نگا کردم...
در حالی خم شده بود و نفس نفس میزد
بریده بریده گفت:
-مگه...نمی...گم...وایسا...دختره ی ....عو...عوضی
با جیغ و داد و کلی بازی خلاصه همه چی شالمو از دستش کشیدم
بیرون... یه لگد خوشگلم نثار منطقه حساسش کردم...اینو از شاد شلنگ یاد
گرفته بودم(همون شادی) نا خواهریمه و رفیقم..
زبونمو پیدا کردم و گفتم:
-عوضی ننه آقاته چلقوز
موندن که اصن و ابدا جایز نبود...با سرعت خدا کیلو متر در ساعت همون
راهو دوباره برگشتم... یه نگاه به دور و برم انداختم که دوباره چشمم خورد
به همون مزدا 3 سفید خوشگله...بار اول خالی بود ولی حالا انگار یکی
پشت فرمونش نشسته بود(کیف میکنی حافظه رو) ...تو اون خیابون خلوت
همین خودش یه قنیمت بود....صدای روشن شدن ماشینو شنیدم....
نه....نه....نرو خاک بر سر...منو با این نره قول تنا نذار...دویدم سمت
ماشین....داشت آروم حرکت می کرد که وارد خیابون اصلی بشه...رسیدم
بش و پریدم جلوش... چند بار محکم با دس کوبوندم به کاپوت جلوش و بلند
داد زدم:
-وایسا...وایسا...هوووووی ...بهت میگم وایسااااااااااااااا
یهو ترمز کرد... بیچاره لابد فک کرده آدم ربایی چیزیم....سریع در شاگرد
راننده رو باز کردم و پریدم تو و به فرامرز که داشت لنگ لنگون به سمت
ماشین میومد نگا میکردم ...
همون طور که با دسم رو داشبرد میکوبوندم گفتم:
-بروووو...بروووو....فقط گاز بده...
چند ثانیه گذشت و ماشین حرکت نکرد ....الان فرامرز میرسید....از تو
شیشه داشتم میدیدمش....داشت نزدیک و نزدیک تر می شد....شیشه رو
کشیدم بالا و قفل درم زدم...اَههههع این پَپه چرا راه نمیوفته؟....
با عصبانیت برگشتم سمت راننده که از تعجب یه ابروش پریده بود بالا....
-چرا تکون نمیخوری؟
قالب صورت خیلی جذابی داشت به نظرم...موهاشم شلخته داده بود
بالا...یه عینک دودی بزرگم زده بود....از اون دختر کشا بودا....من یه خوشگل
میگم شوما یه خوشگل میخونین...معلوم بود آدم حسابیه ولی تو اون
موقعیت اینا اصن واسم مهم نبود....
پسره یه پوز خند زد و گفت:
-برو پایین خانوم.
(بابا صدااااشووو....داریوش بیاد پیشت بگه :چند تا لنگ بندازم؟)
-یکی مزاحمم شده.... منو تا یه جایی برسون...لدفن...
با بیحوصله گی روبه روشو نگا کرد و یه دسشو گذاش رو فرمون و با اون
یکی دسش دنده رو گرفت و با یه حالت بی قیدی گفت:
-برو عزیزم... من خودم ذغال فروشم....
داشتم با تعجب نگاش می کردم که با داد اضافه کرد:
-مگه نمی گم پیاده شو؟
کرخیدم...پسره ی روانی...چته خو ؟..پرخاشگر سادیسمی....نخوردمت
که...انگار خیلی اعصابش خرد بود...اخم بزرگی داشت که حتی با وجود
عینک دودی بزرگش هم پیدا بود...
چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم...باید راضیش می کردم که تا یه
جایی ببرتم که از دس فرامرز بی پدر و مادر خلاص شم...وقتم خیلی کم
بود...بر گشتم سمتش وتند تند گفتم:
-نیگا کن آقا...یکی افتاده دنبال که اگه دستش بهم برسه تیگه بزرگم ناخون
کوچیکمه خب؟....فقط منو تا یه قبرستونی ببر که از دسش خلاص
شم...همین....باشه؟
با چهره ای کلافه داشتم نگاش میکردم...
به سمتم برگشت بدون اینکه اخماشو باز کنه گفت:
-همش همین؟
ذوق کردم و با یه لبخند گل و گشاد گفتم:
-آره بابا همش همین....
دوباره اخم کرد و گفت:
-برو پایین تا خودم ننداخ...
تا اومد بقیه حرفشو بگه ضربه ی محکمی به شیشه ی طرف من
خورد...عینهو جن زده ها یه جیغی کشیدم که خودمم کر شدم دیگه اون بد
بختو نمیدونم.....برگشتم و فرامرزو در حالی که به شیشه می کوبوندو دیدم
که داشت با داد می گفت:
بیا پایین... تا نشونت بدم....
دوباره برگشتم سمت پسره که داشت با تعجب فرامرزو نگا می کرد....
هرچی مظلومیت و التماس وترس و این جور چیزا داشتم جمع کردم تو
چشام وخیره شدم به پسره که با تعجب چشاشو بین منو فرامرز میچرخوند
و یه ابروشم بالا پریده بود...
با صدایی که به خاطر آدرنالین خونم بالا رفته بود گفتم:
-دیدی ؟دیدی گفتم....ترو خدا را بیوفت ...برو دیگه....
با تعجبی که تو نگاش داد میزد گفت:
-یعنی چی؟
عصبانی شدم....یک نیس بش بگه آخه خر خدا تو این موقعیت یعنی چی
چیه؟حداقل بپرس این کیه؟ یا داره چیکارمیکنه؟یا با تو چیکار داره؟
-چی یعنی چی؟
با جیغی فرا تر از بنفش اضافه کردم:
-راه بیوووووووفت....
انگار به خودش اومد و قیژژژژ گاز داد و وارد خیابون اصلی شد....یه نفس از
سر آسودگی کشیدم.... بعدشم یه لبخند گل و گشاد تحولیش دادم ولی
اون اصن نگامم نکرد خب به درک اصن...ولی بم بر خورد خوووو...
با غیض و بدون اینکه بهش نگاه کنم روبهش گفتم:
-ممنون
هیچی جواب نداد..تو سرت بخوره جواب دادنت...اه سوار ماشین چه
اِسپرسویی شدما..شانس ندارم دیگه...از اولشم ناف ما رو با قیچی زنگ
زده بریدن...
ایشی گفتم و از پنجره به بیرون خیره شدم...
-کجا میری؟
این صدای آقای زهرمار بود...یه نگاه به دور و برم انداختم...تو خیابون فروردین
شرقی بودیم پس به اندازه ی کافی دور شده بودم...
-همین جا نیگر دار بی زَمَت(زحمت)
-حرف زدنت به قیافت نمیاد جوجو
بلییییییی؟؟؟؟؟جوجو هف جد آبادته مرتیکه اسپرسو...
-وات؟؟؟چی گفتی؟؟؟
معلوم بود داره خندشو نیگر میداره یه پوزخند رو لبش بود ولی کاملا
مشخص بود داره میپوکه...
جوابی نداد و زد کنار...پیاده شدم واز تو کیفم یه پنجی در آوردم...میدونسم
واس دو قدم راه زیادیه ولی نمیخواسم کم بیارم جلو غرور چس فسونش...
قبل از اینکه پولو بدم بش پاشو تا ته گذاش رو گاز و رف....عینهو بز تا
دوساعت داشتم واس خودم تو مخم میسرچیدم (سرچ میکردم)چی چی
شد الان ینی دقیقا عایا؟؟؟؟
بعد یه سال تازه فهمیدم ضایه شدم رف پی کارش...سوراخای دماغم دقیق
شده بود مثه گاو اسرائیلیا...چشامم که شده بود کاسه ی خون به لب داده
جنون به کنارم تو بمون نرو با دیگری خخخخخ...از گوشامم که دود نامرئی
میزد بیرون ...صورتمم شده بود لبووو...از خشم تمام ناخونمو فرو کردم تو
گوشت دسم...مرتیکه ی کثافت اشغال...ینی شانس بیاری نبینمت دیگه
شتر زهر مار...
-بیخیال بابا اونم یه انتر مثه بقیه چیشده حالا مثلا که این قد به خودت فشار
میاری...
-تو خفه شوحوصله ی نصیحتای وجدانانتو ندارم
-به درک
باید سر فرصت وجدانمو ادب میکردم خیلی بی تربیت شده بود...
کیفمو رو شونم درس کردم و به سمت خونه به راه افتادم...دیگه اصن جونی
واسه کار نداشم..استرسی که بم وارد شده بودهمه ی نیرومو از تنم خارج
کرده بود...
برچسب:
نویسنده: رها