خرید بک لینک

درباره سایت

رمان های من

سلام دوستای گلم رمانایی که تو این وب میذارم نوشته ی خودمه(رها م.ج) تروخدا بدون نظر از وب خارج نشید منتظر نظرای قشنگتونم

امکانات وب

سرنوشت شوم2

به قلم:رها(م.ج)

بازم صحنه ی تکراریه تموم فیلما...با احساس سوزش خفیفی تو دستت چشاتو باز می کنی...یه اتاق سفید...بوی گند الکل...و میفهمی که بیمارستانی...

تا اومدم سرمو از رو بالش بردارم  درد تو تمام سرم پیچید.دستمو اروم رو سرم گذاشتم و باندی که دورش پیچیده بودو لمس کردم...چشامو که از زور درد رو هم فشار میدادم با صدای بم مردونه ای باز کردم:

-میخواستی الانم بیدار نشی...اگه کم خوابیدی بازم بخواب ترو خدا اصلن تعارف نکن...

با تعجب به پسری که رو صندلی کنار تخت لم داده بود نگاه کردم...دست چپشو رو پیشونیش گذاشته بود چشاشو بسته بود و حرف میزد...به نظرم که خیلی خوش تیپ میومد چون هنوز چشاشو درست ندیده بودم نظر خاصی در مورد صورتش نداشتم ولی موهای مشکی و زیباشو بالا داده بود.از اسکن کردنش دس کشیدم و گفتم:

-ت ت ت تو....تو ...تو دیگه کیی؟

دسشو از رو پیشونیش برداشت و صاف نشست.خب میریم تو کار چهره:چشای مشکی و گیرا.بینی مردونه لبای قلوه ای .کل صورت مردونه و جذابی  داشت.دساشو تو هم قفل کردوگفت:

-عزراییلم...اومدم جونتو بگیرم دیدم تو خبره تری تو این کار. خودت جون خودتو میگیری...منم گفتم در مقابل استاد کاری انجام ندم که بی ادبیه...

خندم گرفته بود...معلوم بود پسر شوخیه..نشستم سر جام و با لبخندی که سعی در پنهون کردنش داشتم پرسیدم:

-نگفتین شما کیین؟این جا چیکار می کنین؟

-احسانم...تصادف کردین

با شنیدن کلمه ی تصادف همه چیز دوباره از جلوی چشام رد شد...پارک ساحلی...شراره...لیدا...گوشی...هانی...وای هانیییییییی...سرش گیر کرده بود...الان کجاست؟زندس؟

با اضطرابی که میدونستم تو چشام موج میزنه از پسری که خودشو احسان معرفی کرده بود پرسیدم:

-هانی هانی کجاست؟زندس؟سرش...سرش گیر کرده بود...

-بلههههههههه!!!!!؟؟؟ببخشید هانی دیگه کیه؟؟؟سرش کجا گیر کرده؟؟؟

-هانییی دیگه سگمه حالش خوبه؟؟؟؟

-آهاااان.اخه یه جوری گفتین هانی که گفتم حتما شوهری کسیتونه...ولی سگ پدر سگتون مرد

-چییییییییییییی؟؟؟؟

-مرد دیگه..ینی به دیار باقی شتافت...

انگار تموم جونم با این حرفش از تنم بیرون رفت...خودمو ول کردم رو تخت...هانییییی...سگ خوشگلم...سگ وفا دارم ....رفته بود گوشی منو بیاره....به خاطر حواس پرتی من مرد...نه خدا من خیلییی دوسش دارم...من سگ دیگه ای نمیخوام خدا....نههههه

صورتمو با دستام پوشوندم و بلند بلند زدم زیر گریه...گریه می کردم و هانیو صدا میکردم...احسان از جاش پاشد..انگار که هول کرده بود...در حالی که سعی می کرد آرومم کنه گفت:

-غلط کردم بابا...غلط کردم...شکر خورد...چه می دونستم این قد خاطرشو میخوای؟سالمه بابا سالمه..به خدا سالمه آخه چرا گریه میکنی؟

-اصلا انگار نمیشنیدم حرفاشو...شایدم میشنیدم و نمیفهمیدم...همون طور گریه میکردم که در اتاق باز شد ویه پسر وارد اتاق شد...پشت سرش شراره و ندا و هستیو سامیار و لیدا و سامان وشقایق و محمد و امیر علی و مریم و مهتا...اتاق پر پر شده بود با اینکه اتاق بزرگی بود...اول از همه شراره اومد طرفم.در حالی که بغلم کرده بود میگفت:

-الهی بمیر برات جیگرم...چیکار کردی با خودت دختر...آروم باش چرا گریه میکنی عزیزم؟

خودمو از بقلش جدا کردم.در حالی که صورتمو با دستاش قاب گرفته بود گفتم:

-شرا..ره...ها..نی...مر...مرده...

دوباره زدم زیر گریه که شراره گفت:

-چییی؟کی گفته عزیزم؟هانی کجا مرده؟؟هستی برو ببین میتونی یه جوری هانیو بیاری بالا؟

قبل از اینکه هستی چیزی بگه اون پسره که نمیشناختمش جواب داد:

-اجازه بدین من برم...

سویچ ماشی شراره رو گرفت و رفت.

با تعجب به سمت شراره برگشتمو گفتم:

-ینی...ینی هانی زندس؟

-آره...چرا نباشه...

-آخه این پسره گفت که مرده

با دست به احسان که هر چشش اندازه یه نلبکی شده بود اشاره کردم.جلوتر اومد و گفت:

-خانووم به خدا شوخی کردم چه میدونستم شما اون سگ پدر سگتو این قد دوس داری

-با خشم گفتم:

-سگ خودت پدر سگه

با این حرف من اتاق رفت تو هوا...با تعجب به بچه ها که داشتن ریسه میرفتن نگاه میکردم.احسان دوباره جواب داد :

-البته من که سگ ندارم ولی اگه داشتم مسلما پدر سگ بود..

با اتمام حرف احسان پرستاری وارد اتاق شد.تا جمعیت تو اتاقو دید  کپ کرد بیچاره.چشاش مثه قورباغه شده بود و دهنش نیم متر باز...انگار بچه ها حالشو فهمیدن....سرشونو پایین انداختن و یکی یکی از کنارش رد میشدن و زیر لب سلامی می کردن و میرفتن بیرون...حتی وقت نشد سلامی بهشون  بکنم...حالا فقط شراره و احسان و من تو اتاق بودیم ...پرستاره که یه دختر هم سن خودم بود و آرایش خیلی غلیظی کرده بود دهنشو از کف زمین جمع کرد و روبه احسان گفت:

-احسان این جا چه خبره؟

ابروهام مثه فنر پرید...پرستاره اینو میشناخت؟

-خبری نیس..چه خبری؟

-این همه آدم این جا چیکار میکردن؟

-اومده بودن ملاقات...مشکلیه؟

-ولی میدونی اگه بابات بفهمه هممونو بدبخت میکنه؟

ورود اون پسره به اتاق فرصت جواب دادنو از احسان گرفت...با دیدن هانی که کنارش وایساده بود انگار دنیارو بهم دادن...هانی هم انگار حال منو داشت که تا چشماش به من خورد دوید سمتم و پرید رو تخت...خودشو انداخت تو بغلم منم با تمام وجودم سگ خوشگلمو بغل کردم...انگار نه انگار چند دیقه پیش داشتم براش گریه می کردم...فضای معنوی اتاقو پر کرده بود ...همه مسخ نگاه کردن به من و هانی بودن. هانیو از خودم جدا کردم که پرید پایین تخت و همون جا نشست..روبه احسان و پرستاره و شراره و اون پسره گفتم:

-چیه تا حالا یه آدمو ندیدین که سگشو این قد دوس داشته باشه؟

پرستار سریع به خودش اومد و با گفتن :هر وقت سرمت تموم شد صدام کن . از اتاق رفت بیرون.جای تعجب داشت که به آوردن سگ داخل بیمارستان اعتراضی نکره بود...احسان خطاب به من گفت:

-راستش نه...ولی سگتون بیش تر گرگه تا سگ

قبل از من اون پسره جوابشو داد:

-از نژاد هاسکیه...فقط چهرش شبیه گرگه رفتارش خیلی با آدما خوبه

تعجب کردم...شاید اولین کسی بود که میدونست نژاد هانی چیه...صدای زنگ شراره از بهت درم آورد:

-بله؟

-  _________

-باشه اومدم..

-  __________

- باشه باشه  بای

داشتم  با چهره ای پر از علامت سوال نگاهش می کردم که گونمو بوس کرد و گفت:

-ماشین بد جایی پارکه..برم پارکش کنم و کارای ترخیصتو انجام بدم نیم ساعت دیگه میام دنبالت..فعلا

-باشه خدافظی

شراره سویچشو از اون پسر ناشناس گرفت و رفت.حالا من موندم و اون دوتا...هانی اومد رو پاام نشست همون طور که نوازشش می کردم روبه اونا پرسیدم:

-خب؟!

احسان:به جمال کمالتون

سرفه ی مصلحیی کردم و گفتم:

-میشه جریانو توضیح بدین؟من با شما تصادف کردم؟

-در واقع نه...

-یعنی چی؟

اون یکی پسره عینکشو به سمت موهای خرمایی و خوش حالتش که بالا داده بودشون هدایت کرد...با دیدن چشاش کپ کردم...یه جفت چشم عسلی درشت با مژه های بلند...چهره ی خیلی جذاب و زیبایی داشت.. تو ذهنم سریع با شاهرخ مقایسش کردم...مشخصا هم از لحاظ هیکل و هم از لحاظ چهره از شاهرخ سرتر بود...خودمو جمع و جور کردم و گوش به حرفش سپردم:

-من....سامم...سام راد مهر ...دیشب  کنار خیابون تو ماشین با دوستم نشسته بودم که شما زدین به ماشین من...بیهوش شده بودین ما هم رسوندیمتون بیمارستان...این جاهم مال بابای احسانه...خیلی دنبال گوشیتون گشتیم که زنگ بزنیم به خانواده یا دوستی چیزیتون ولی پیدا نکردیم...همین دو ساعت پیش دوباره ماشینتونو گشتم که گوشیتونو لبه ی کناری صندلی پیدا کردم زنگ زدم به آخرین تماستون که دوستتون جواب داد خیلیم نگرانتون بود...خلاصه که گفتم که این جایین اونا هم خودشونو رسوندن...در ضمن دیشب اگه سر سگ خوشگلتونو از زیر صندلی در نمیاوردم الان نبود که این طوری بغلش بگیرین...

چی؟؟؟یعنی این هانیووو نجات داده بود؟؟دلم میخواست بپرم و بغلش کنم ولی خب نمی شد دیگهههه زشت بود...معلوم بود بر خلاف احسان که شوخ بود این آدم خیلی جدیو خشکی بود...روبه ش گفتم:

-آهان.....ممنون..به خاطر....خودم و هانییی...واسه خصارتم

-نیازی به خصارت نیست...

-یعنی چی نیازی نیست؟

-شما بیش تر از خصارت ماشینم کمکم کردین...

-یعنی چی؟؟/منظورتونو نمیفهمم

-مهم نیست

-به هر حال  من باید خسارتتونو بدم

عینکشو رو چشاش گذاشت و کارت کوچیکیو به سمتم گرفت و گفت:

-این بیزینس کارت منه محض احتیاط پیشتون باشه..

-ولی....

-خدانگه دار

خدا...حافظ

احسان:خداحافظتون دلارام خانوم

بالبخند با احسانم خداحافظی کردم....کارت شیک و ساده ای بود مشکی و مات بود روش به لاتین نوشته شده بود:سام رادمهر

اسمی که شاید باعث رقم خوردن این سرنوشت شوم شده بود...

ادامه دارد>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

*******************************************************************************

 

برچسب: نویسنده: رها تاريخ: پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 ساعت: 20:05

صفحه بندی