خرید بک لینک

درباره سایت

رمان های من

سلام دوستای گلم رمانایی که تو این وب میذارم نوشته ی خودمه(رها م.ج) تروخدا بدون نظر از وب خارج نشید منتظر نظرای قشنگتونم

امکانات وب

سرنوشت شوم

به قلم:رها(م.ج)


-اه ولم کن بابا...برو بیرون می خوام بخوابم...
-لازم نکرده این قد بخوابی..پاشو ساعت دوازده..تا کی می خوای بخوابی؟پاشو این قد تنبلی نکن..
می دونستم حرف مفت می زنه ...همیشه ساعتو یکی دو ساعت جلو تر می گفت نمیدونم چه مرضی داشت ..واسه این که دس از رو سر کچلم برداره پتو رو تا سرم کشیدم بالا و خودمو مثه این موش فنچولیا زیرش قایم کردم.صدای نکرش در اومد:
-پاشو دختر گشاد...من خودم اعصاب ندارم تو دیگه بیش تر اعصابمو خرد نکن...
-سکوت...
-پا نمی شی نه؟
-سکوت...
-باشه خودت خواستی...
بعد ازاین حرف پتو رو از روم کشید و پرت کرد اون ور...لعنتی...میدونست از این حرکت متنفرم...غضبناک شدم در حد واردات کالا چینی...دست به سینه و با اخم بالا سرم وایساده بود و منتظر عکس العملم بود...
پاشدم و سینه به سینش وایسادم...با اخم غلیظی که رو پیشونیم نقش بسته بود گفتم:
-نه تو آدم بشو نیستی...انگار زیادی بات مثه آدم حرف زدم دور برداشتی...خوشی زده زیر دلت آره؟اصن به چه حقی پاتو گذاشتی تو این اتاق؟مگه نگفتم کاری به کار من نداشته باشین؟مگه نگفتم به حال خودم رهام کنین تا بمیرم؟هان؟
جمله ی آخرو با داد گفتم واسه همین ترسید و یه قدم رفت عقب..از رو نرفت.نمیدونم این بشر این همه رو از کجا آورده..دسشو به کمر زد و گفت:
-دلارام خانوم حرف دهنتو بفهم.شاید مادرت نباشم و حق مادریم به گردنت نداشته باشم ولی هم زن باباتم هم بزرگ ترت.

به سمت در اشاره کردم :

-گم شو بیرون تا منم گفتم حق تو اومدن نداری...واسه منم نرو بالا منبر و حرف از احترام نزن که من خودم مکارم شیرازیو درس دادم...در ضمن هر خریم که می خوای باش... من فعلا با شما ها فقط یه هم خونم تا یه جاییو گیر بیارم و گورمو از این جا گم کنم.مفهوم بود؟
-تو حق نداری این طوری با من حرف بزنی دختره ی...
-دختره ی چی؟نه اگه جرئت داری بگو تا ببینم کی می خواد جنازتو از زیر دس و پام جعمش کنه؟
-گفتم فوش نده دلارام که بد می بینی...
-بیا برو بیرون .من آب از سرم گذشته.هر غلطیم میکنی بکن گرچه که می دونم دست هیچ جا بند نیست.
کم آورد.. در حالی که از اتاق میرفت بیرون زیر لب غر میزد:
-دختره ی احمق شرم و حیا رو قورت داده یه لیوان آبم روش.بذار سالار بیاد چنان حالی ات بگیرم که اون سرش ناپیدا باشه.
تو دلم گفتم:
-ای تو روح خودت وتو روح ننت که زاییدت و تو روح آقات که ننتو گرفت و تو روح سالار که تو رو گرفت.
دعوام با سایه اتفاق جدیدی نبود.تقریبا سه سالی می شد که این حرفا خوراک شب و روزمون شده بود.حدود پنج سالیم می شد که با سالار(بابامه خیر سرم)رابطم شکر آب بود.یعنی درست یه سال بعد فوت مادر خدا بیامرزم.هفت سال پیش ننه آقام از هم جدا میشن و سرپرستی منم میره با پدر.یه سال اول با هم خوب بودیم و خیلی هوامو داشت.تا اینکه زد و مامانم بر اثر یه بیماری خیلی نادر فوت کرد.سالار تا شیش هفت ماه بعد فوت مادرم خیلی بهم میرسید که مثلا احساس کمبود آنچنانی نکنم ولی کم کم  کلامون رفت تو هم.سر مسائل کوچیک با هم بحث میکرد و سرم داد می کشیدفوش میداد و کتکم میزدم.خیلی منزوی و افسرده شدم وقتی که حالمو دید دیگه کتکم نزد.به هر حال من دیگه خیلی باهاش سرد شده بودم و ازش متنفر بودم.صبح تا شب تو اتاق خودم بودم.تنها برای رفتن به مدرسه از اتاقم میومدم بیرون.دیگه هیچ حرمتی بین منو اون عوضی که اسم خودشو پدر گذاشته بود وجود نداشت.هیچ حرمتی.کم کم زیر سرش بلند شد و با سایه که فقط 7 سال از من بزرگ تر بود ازدواج کرد .سایه یه دختر خ*راب و ولگرد بود.میدونستم دلیل ازدواجشم فقط و فقط مال و اموال بوده و بس.سالارم واسه بست دهن من همیشه جیبمو پر پول میکرد.البته وظیفش بود واسه همین  هیچ وقت ازش بابت پولی که بهم میداد یا چیزایی که برام میخرید تشکر نمیکردم.ینی اون قدر آدم حسابش نمکردم که بخوام باهاش حرف بزنم چه برسه به تشکر و قدر دانی و این جور چیزا.این چند سال اخیرم خیلی تلاش کرد که کارای گذشتشو جبران کنه ولی من هیچ وقت نمیتونم ببخشمش.اون تموم نوجوونیمو ازم گرفت.زیبا ترین دوران زندگیمو.گذشته ای که گذشته و دیگه بر نمیگرده.نمی تونم ببخشمش.من ازش کینه به دل دارم.یه کینه ی گرد و سیاه که هزاران خط نفرت ازش میگذره.من از پدرم کینه به دل دارم و این عقده فقط با انتقام  ازش بر طرف میشه.
در اتاقو بستم و خودمو انداختم رو تخت.با اینکه هنوزم خواب آلودبودم ولی دیگه خوابم نمی برد.بدنم کوفته بود دیشب تا ساعت 5 صبح داشتم وب گردی می کردم.چار زانو نشستم رو تخت و به بدنم کش و قوسی دادم هانی هم از تو سبدش اومد بیرون و پرید تو بغلم.چون بزرگ بود نتونستم تعادلمو حفظ کنم واسه همین افتادم رو زمین و هانی شروع کرد باهام بازی کردن.هانی سگ خوشگلم بودکه 3سال سن داشت و از نژاد هاسکی بود. بر خلاف چهرش که شبیه گرگا بود سگ خیلی مهربون و وفا داری بود.به معنای واقعی کلمه عاشقش بودم.
ساعت 10.5بود رفتم حموم و ساعت 12 زدم بیرون.همیشه حموم کردنم  یکی دو ساعت طول میکشید .جلو آینه وایساده بودم و طبق معمول همیشه داشتم آرایش میکردم که گوشیم زنگ خورد.شراره بود.جواب دادم:
-الو جانم
-واقعا؟؟؟ولی من فک می کردم با یه بی معرفت به اسم دلارام تماس گرفتم.به هر حال ببخشید مزاحم شدم آقای جان.خدافظ
-کوفت.بی مزه
-قربون تو بامزه.یه سراغ نگیریا یه وقت میوفتی میمیری...زلزله میشه..سیل میاد...آسمون به زمین میرسه..
-اوووو باشه بابا.حالا حرص نخور شیرت خشک میشه.
-دیگه بچم افتاد خانووم کارم از شیر خشک شدنم گذشته.
-بیخی..سلام...چه خبرا؟خوبی؟
-علیک..به لطف و مرحمت شما نه خیر.
-وا!!!چرا؟؟؟
-بس بی معرفتی..

-سرم شلوغ بود دیگه...چیکارا می کنی ؟

-مطابق همیشه ول علاف بیکار بی عار...دلی یه چیزی میگم مرگ شری قبول کن.باشه؟

-پس خواسته داشتی که زنگ زدی؟

-پ ن پ دلم واسه لیلیم تنگیده بود زنگ زدم حالشو بپرسم تا بیش تر از این مجنون نشدم.
-وای شراره دوباره این پ ن پ های بی معنیتو شروع نکن خواهشا.
-باش بابا... ولی تو قول بده خواستمو قبول کنی.باش؟
-اخه الان که نمی تونم  قول بدم اول بگو شاید قبول کردم
-تو رو خدا دلی.به خدا دلم پوسید تو خونه.به ندا و هستی خبر دادم.قرار امشب بریم پارک ساحلی ولگردی.قول دادم تو هم بیارم.
چند  وقتی بود با شراره و هستی و ندا بیرون نرفته بودم...دلم واسشون خیلی تنگ شده بود حوصلمم بد سر می رفت و حس درس خوندن نداشتم...شاید یه هوا خوری حالمو بهتر می کرد...
-اوووووووم ...خب راستش خودمم خیلی دلم گرفته...
با ذوق گفت:
-پس میای ؟
-آره...
-ایییییییییییییییییییییول.خیلی چاکریم مشتی.ساعت هشت دم خونتونیم.
-باش خدافظی
-بای بای بی بی
از دار نیا فقط همین رفیقا رو داشتم.اگه نبودن مطمئنا تا الان مرده بودم.هرچی با سالار و سایه بد بودم در عوضش با دوستام رفتار خوبی داشتم چون واقعا دوسشون داشتن.
گوشیو پرت کردم رو تخت...چند وقتی بود تو فکراین بودم که مستقل زندگی کنم... دیگه نه تحمل حرفا و رفتار سایه رو داشتم نه با وجود سالارتو خونه آرامش داشتم...ولی باید میذاشتم واسه حدود سه ماه دیگه که لیسانس گرافیکمو میگرفتم.کلی فکر و برنامه داشتم...کلی طرح و نقشه ریخته بودم که باید سر فرصت عملیشون میکردم...دل تو دلم نبود بلاخره راحت میشدم.
رفتم پایین و به بتول خانوم گفتم که ناهارمو بیاره بالا...بعد از خوردن ناهار چشام سنگین شد و قد قد کنان به سوی عالم خواب پر زدم.
****
ساعت هفت بود که با صدای زنگ گوشیم  بیدار شدم.بدون نگاه کردن به صفحی گوشی با لودگی ناشی از خواب جواب دادم:
-الو..بله؟
-سلام
صدا مو صاف کردم.
-سلام.بفرمایید
-نشناختی؟یا نمیخوای بشناسی؟!
صداش آشنا بود ولی حوصله حدس زدن نداشتم.بی رمق گفتم:
-نه خیر نشناختم.کارتونو بگید.
-شاهرخم؟!شناختی؟
شاهرخ؟؟؟اسمشو تو مغزم هجی کردم...شاهرخ...شاهرخ...شاهرخ...وااااااااای شاهرخ!!! آره شاهرخ...عه واقعا؟؟؟(منم یه چیزیم میشه ها )از تعجب سیخ سر جام نشستم و چند تا سرفه مصلحتی کردم و در حالی که سعی می کرم بی تفاوت و عادی جلوه بدم گفتم:
-خب؟؟؟
-خوبی تو؟!
-ربطش به شما؟!
-خب پسر عمتم.
-هه.میگذرونیم
-چه خبرا؟
-والا خبرا که پیش شما و دوس دختراتونه.

زد زیر خنده و با صدایی که هنوزم توش رگه های خنده بود گفت:

-آخی هنوزم تو کف جی افای منی؟
رو آب بخندی پسره ی بی معنی مزخرف...تازه افتخارم میکنه...جی افای من..ایییییی

با لحن تمسخر آمیزی جواب دادم:

-آره..واسه همینه که الان زنگ زدم.

-نه انگار هنوزم خوب حاضر جوابی...خداروشکر که هنوزم دلی سابقی..میترسیدم که عوض شده باشی...
-میشه حرفتونه بزنین؟
-اُه.چه رسمی!
-ببخشید حواسم نبود که باید با امثال تو مثه لاتا حرف زد.لیاقت احترام ندارین.سریع ضرتو بزن کار دارم....

-تا الان که خواب بودی کاری نداشتی تا من زنگ زدم پر کار شدی؟

-آره...حرفتو میگی یا قطع کنم؟

-خیل خب.میخواستم ببینمت...

زدم زیر خنده و گفتم:

-اُ مای گاد...دوس دختراتون امون میدن اون وقت؟یه وقت خدای نکرده مجبور نشین به خاطر من بپیچونینشون؟گناه دارن حیوونیا...
خندید و گفت:
-آره امون میدن...در ضمن تو اون قدر ارزش داری که به خاطرت دنیا رو هم بپیچونم اینا که هیچی نیستن...حالا می تونی بیای یا نه؟
-به چه دلیل باید بیام؟
-کار مهمی باهات دارم...
-نه نمیام
-باید بیای
-خب چرا؟!
-چون من میگم.
-هه...برو بابا..خود هلو پندار
اینو گفتم و گوشیو قطع کردم...بچه پرو به من میگه باید بیای...انگار منم زیر دستشم که بهم دستور میده...حالا که حالتو گرفتم می فهمی واسه در افتادن با دلارام پویا باید قَدَر باشی آقااا...
یه نگاه به ساعت انداختم هفت و نیم بود داشت دیرم می شد.تیپ مشکی و آبی کاربنی زدم و آرایشمو کامل  کردم...قلاده ی هانی و بستم و با هم سوارسمند مشکی رنگم شدیم ..تازه از پارکینگ زدم بیرون و وارد خیابون اصلی شدم که شراره زنگ زد:
-جانم
-سلام دلی اومدی؟
-آره بابا کجایین شما؟دو ساعته منو علاف خودتون کردین؟؟؟
-کجایی تو مگه ؟
-پارکم..دوساعته دارم دنبالتون میگردم...هانی خسته شد...شما کجایین؟؟
-دوروغ نگو..تو کی اومدی؟؟؟خوو چرا یه زنگ نزدی؟؟؟

با لهجه ی اصفهانی گفتم:

-آخه قبض موبایم زیاد میومِد دادا...

-دلی خدایی پارکی؟

-نه بابا تازه حرکت کردم شما هم حرکت کنین

-باشه..فقط...

-خب بقیش

-فقط لیدا هم میاد اگه حرفی زد یا مثلا چه میدونم تیکه ای پروند واین چیزا جوابشو نده...میدونی که عقده ایه ولش کن...نذار یه امشبو که با همیم خراب شه..باشه دلی جونم؟؟؟

-وااای شراره..وای وای وای وای...چرا گفتی بیاد منگل...میدونی نمیتونم اون لجنو تحملش کنم چرا گفتی بیاد؟می خواد بیاد که گردشو زهر مارم کنه؟

-ب خدا من زنگ زدم سامان و سامیارو دعوت کنم اون دیوونه گوشیو گرف گفت منم میام...خب منم تو رودرواسی موندم گفتم بیا...به قرآن از قصد نبود

-باشه بابافهمیدم فقط خدا به خیر کنه... شراره دارم میگم من تا یه جایی گنجایش دارما حرف مفت زد جلو سامیار و سامان تیکه پارش میکنم...خدافظ

منتظر جوابش نشدم و قطع کردم..اعصاب بهم ریخت....گوشیو انداختم رو صندلی که افتاد کف ماشین..هانی رفت پایین که گوشیو بیاره...همون طور که جلو مو نگا میکردم گفتم:

-هانی بیا بالا خودم میارمش...نمیخواد تو بیاریش...هانییی..هانیییی

هم رانندگی میکردم هم سعی میکردم با دست راستم که آزاد بود هانیو بیارم بالا:

-هانی گفتم بیا بالا...نکن الان سرت گیر میکنه...هانیییی

با صدای زوزه ی آه مانندش دلم ریش شد..نگاهمو با ترس از جلو گرفتم و به هانی که سرش زیر صندلی گیر کرده بود دوختم:

-هانییییییییی....خاک به سرم وایسا الان میارمت بیرون عزیز دلم

یکم خم شدم و با دستم سعی کردم سرشو آزاد کنم سگ بیچارم زوزه میکشید و با زوزش کمک میخواست...باید سریع سرشو آزاد میکردم وگرنه خفه میشد..تمام حواسم پیش هانی بود دیگه داشت گریم میگرفت که یهو پرت شدم جلووو...با ضربه ی سرم که به شیشه خورده بود سرم گیج میرفت صدا های نامفهومی میشنیدم..بی توجه به اون صدا ها با تموم جونی که داشتم هانیو صدا زدم و بعد از حال رفتم...

 ادامه دارد...>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

********************************************************************************

برچسب: رمان عاشقونه, نویسنده: رها تاريخ: پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 ساعت: 20:04

صفحه بندی