سلام دوستای گلم رمانایی که تو این وب میذارم نوشته ی خودمه(رها م.ج) تروخدا بدون نظر از وب خارج نشید منتظر نظرای قشنگتونم
سام:
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم...اههههه یه پنج شنبه هم دس از سر پر پشت ما ور نمیدارن...بابا منم خواب دارم به خدا...با لودگی جواب دادم:
-بله؟
صدای مادرم تو گوشی پیچید:
-ساعت خواب؟
صدامو صاف کردم و جواب دادم:
-به به سلام مامان مریم گل...چه عجب!!یه سراغی گرفتین از پسرتون...نکنه بچه ی بهتر از من پیدا کردین که این قد کم پیدایین؟؟
-سلام به روی کپک زده و نشستت...نه بابا کی حوصله ی بچه داری داره؟؟؟همین تو هم واسه هفت نسل بعدم بسی..چه خبر ژینگول مامان؟
ژینگول مامان یعنی من...کلا مادرم منو به این اسم صدا میزنه...بیس هفت سالم شد آخر معنیشو نفهمیدم...نمیدونم کجا من شبیه ژینگوله؟؟؟اصن ژینگول چیه؟؟؟
-مامان تو رو خدا...این ژینگول چیه هی به من میگین؟؟؟این قد گفتین ژینگول افتاده تو دهن احسان...اصن دیگه همه تو شرکت به اسم مهندس ژینگول میشناسنم...نکنین تو رو خدا بازی نکنین با آبروی من...
-اووووووووو ..یعنی حق صدا زدن بچه ی خودمم ندارم؟
-نه مادر من معلومه که حق دارین...ولی شما که انرژیو صرف میکنی به جا ژینگول بگو سام...خیلیم راحت تره...
-نمیخوام تو ژینگولی صد سالتم بشه ژینگول می مونی وقتی یه چیزی میگم بگو چشم..
-باشه چشم
-صبحونه خوردی؟
-نه تا الان خواب بودم...
-برو بخور...این قدم نخواب بچه باد میکنی... اصن مگه تو امروز باشگاه نداری؟؟
-چرا ولی سانسشو عوض کردم گذاشتم شب...
-اصن اینا رو بیخیال...سامی بگو واسه چی زنگ زدم؟
خندم گرفت...مادرم با اینکه حدود پنجاه سال سن داشت خیلی جووون تر میزدچون خیلی به خودش میرسید...لحن حرف زدنشم مثه دخترای هجده ساله بود...تو همه چیز پایم بود جوری که هم واسم مادری کرده هم خواهری...همچین با حال حرف میزد که آدم میخواست قورتش بده...
-واسه چی زنگ زدی عزیزم؟
-عمه مهریت زنگ زده بودواسه امشب شام دعوت کرده ایمان(بابامه) تلفونو جواب داده بود دعوتو قبول کرده... فک کنم میخواد دوباره در مورد تو و دختر ترشیدش حرف بزنه..
-خب که چی؟؟؟چرا به من میگین؟
-ژینگول مامان سر اومدن تو تاکید کرده..گفته سام هم حتما بیارین
-من که نمیام مامان مثه اون دفعه دوباره بپیچونین
-این دفعه شرمنده ...مگه من مسئول پیچوندن عمتم ؟؟؟دندت نرم خودت بپیچون...
-خب حالا که این طور شد منم میرم دخترشو میگیرم تا نوتون بشه شبیه عقب افتاده ها...
-برو بگیر به من مربوط نیست
-عههههه مامان
-کوفت و مامان ...خدافظ ژینگول
داشتم از خنده میپکیدم حتی وقتی عصبانیم بود از ژینگول گفتن دس نمیکشید...ای خداااااا...
-باشه خودم یه کاریش میکنم
-فقط دلم میخواد نیای و بندازیش به جون من سام...چنان کاری باهات میکنم که تا آخر عمر حسرت بچه داشتن به دلت بمونه...
خندیدم و با مامانم خدافظی کردم...خدایا این مامانو هیچ وقت ازم نگیرش...بعد از گرفتن یه دوش و خوردن صبحونه ای که مامان سفارش کرده بود زنگ زدم به احسان که بریم بیرون...اونم از خدا خواسته قبول کرد...هم میرفتیم هوا خوری همم واسه مهمونی امشب نقشه میکشیدیم...اصلن هیچ علاقه ای برای شرکت تو این مهمونی نداشتم...ولی وقتی عمه مهری دعوت میکنه هیچ کسی حق نه گفتن نداره...عمه مهری اولین فرزند و بعد از فوت مادر بزرگ و آقاجون بزرگ ترین فرد خانواده ی رادمهر بود...هیچ کس حق اینکه حرفی رو حرفش بیاره رو نداشت...عمه خانوم سه تا دختر داشت که دوتای اولیو شوهر داده بود و فقط یکی مونده بود که از شانس گند من عاشقم شده...عمه خانومم که اینو فهمید چپ و راست مهمونی گرفت تا تو این مهمونیا یه جوری دخترشو غالب من کنه ولی من اصن هیچ علاقه ای به مژگان نداشته و ندارم...چند باریو مهمونیا رو پیچوندم ولی ظاهرا این دفعه ماجرا جدی بود...آماده شدم و
به سمت خونه ی احسان روونه شدم....
با احسان یه چند جاییو گشتیم و ناهاروهم بیرون خوردیم...ساعت هول و هوش هشت بود...داشتم به سمت خونه ی احسان اینا میرفتم که احسانو برسونم...هیچ کدوم حرفی نمیزدیم ز نیم ساعت پیش که ماجرای مهمونیو براش توضیح دادم هر دو به فکر پیدا کردن یه راه حل بودیم... صدای احسان از فکر خارجم کرد:
-یه فکر عالی
با ذوق به سمتش برگشتم و گفتم :
-چه فکری؟
نگاه مشتاقم به احسان بود که یهو پرید و فرمونو چرخوند اون ور...یه زن وسط خیابون بود و نزدیک بود بزنم زیرش...یه نفس عمیق کشیدم و دوباره کنترل ماشینو به دست گرفتم..
-اوووووف به خیر گذشت..
-مرگ و به خیر گذشت...اگه میزدی زیرش چی؟
-فکرم در گیره...فکرتو بگو...
-بزن کنار بابا الان یا خودمونو نون لواش میکنی یا مردمو...
زدم کنار و چرخیدم طرفش:
-بنال
-عه این چه طرز حرف زده عشق من؟
دسمو بردم بالا و گفتم:
-ضر مفت نزن احسان اعصاب ندارم میزنم دندوناتو میریزم تو حلقت
دساشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد و گفت:
-باشه میگم بابا غلط کردم...
تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه با صدای جسم سختی که از پشت به ماشین بر خورد کرد خفه شد....شدت ضربه اون قدری نبود که چیزیمون بشه فقط یکم پرت شدیم جلو...منو احسان باتعجب به هم خیره شده بودیم و از با چشم از هم میپرسیدیم چی شده؟من و احسان هم زمان از ماشین پیاده شدیم...یه سمند مشکی زده بود بهم...ماشینا زیاد چیزی نشده بودن فقط سپر عقب مزدای خوش گلم پکیده بود...داشتم سپرمو برسی می کردم و منتظر بودم که راننده ی سمند پیاده شد ولی انگار قصد پایین اومدن نداشت...با صدای احسان دست از وارسی کشیدم:
-سام بدو بیا پسر...فک کنم...فک کنم مرده...
دویدم سمت احسان که روی راننده نیم خیز شده بود...ظاهرا داشت نبضشو میگرفت...پشت لباسشو گرفتم و پرتش کردم اون ور و گفتم:
-گم شو اون ور ببینم...چی ضر ضر میکنی واس خودت...ینی چی مرده؟؟؟
راننده ظاهرا یه دختر بود سرش رو فرمون بود و از گوشه ی سرش خون میچکید...بازوشو گرفتم و تکیه شو دادم به صندلی...تا چهرشو دیدم مات صورتش شدم...چیزی که تو صورتش خیلی خود نمایی میکرد لباش بود...لبای غنچه ای و کوچیک...محو تماشاش بودم...اصلا یادم نبود که از سرش داره خون میره...با صدای احسان به خودم اومد:
-چی شد؟؟؟مرده؟؟؟
-ها؟؟؟...آها ..آره...ینی نه...نبض داره ولی کُنده...
-بیا بیرون از ماشین بابا...باید ببریمش بیمارستان...بیا کنار تا بلندش کنم...
-لازم نکرده...برو ماشینو روشن کن خودم میارمش..
احسان یه باشه گفت و رفت سمت ماشین...تا اومدم بلندش کنم صدای سگ شنیدم...اول فک کردم که اشتباه میشنوم ولی دوباره اون صدای زوزه ی خفیف توجه مو جلب کرد...همون موقع گوشیم زنگ خورد...اههههههه...بدون توجه به گوشیم که داشت خودشو میکشت یه دستمو بردم زیر زانوی دختره و یه دست دیگمم گذاشتم پشت گردنش...بلندش کردم و از ماشین آوردمش بیرون...یه حس خاصی داشتم...چرا نذاشتم احسان بیارتش بیرون؟؟احسان در عقبو باز کرد و گفت:
- درسش بذارش طوریش نشه...
همون طور که دختررو رو صندلی عقب میخوابوندم گفتم:
-خودم میدونم...تو برو تو ماشینش ببین سگی چیزی هست...
-سگ؟؟؟نهههههههه من میترسم...
-خفه شو احسان الان وقت بی مزه بازی نیست...
-نه به خدا راس میگم...
با تعجب نگاهش کردم:
-ینی چی مترسم؟
-ماجراش طولانیه
-برو گم شو پَپه..
اینو گفتم ورفتم سمت ماشین دختره...در سمت شاگر راننده رو باز کردم و لامپو زدم...یهو با دیدن یه سگ جلو صندلی قلبم افتاد تو شلوارم...یا امام زاده شهباز...ظاهرا سرش گیر کرده بود...آخیییی حیوونی...سرش و آزاد کردم...سگ قشنگی بود...قلادشو گرفتم و سوار ماشین کردمش..در ماشین دختره رو هم قفل کردم که یه وقت چیزیش نشه کیفشم برداشتم...احسان تا سگرو دید گفت:
-یا خدا...این چیه دیگه؟
-ببند...بپر بریم بالا دختره مرد...
سوار شدیم...با سرعت مهیبی میروندم که خودمم باورم نمیشد...احسان که چسبیده بود به صندلیش گفت:
-حالا چه خبرته؟؟؟این طوری که تو میرونی مطمئن باش عزرائیل جا مونده..کم کن سرعتتو...الان غذایی که تو رستوران خوردمو بالا میارم سرت...
-داره میمیره کوری احسان؟
قبل از پاسخ احسان گوشیم دوباره زنگ خورد...اهههههه....با کلافگی جواب دادم:
-بله؟
مادرم بود:
-سام کجایی تو؟عمت سر منو کند...
-مامان من نمیتونم بیام؟؟؟
-صبح چی بهت گفتم سامی؟؟؟اگه نیای بی چارت میکنم..مگر اینکه دلیلت بتونه عمتو قانع کنه...
-مامان من تصادف کردم...
-تصادف؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!چرا عزیزم؟؟؟با چی؟؟؟خوبی؟؟؟
-آره من خوبم...فقط اینکه زده بهم حالش بده..دارم میبرمش بیمارستان...
-کدوم بیمارستان؟؟؟آدرس بده منم بیام...
-نیازی نیست شما بیاین..
-ساکت شو سام رو حرف من حرف نزن
لحنش جدی بود واسه همین آدرس بیمارستان احسان اینارو دادم بهش...
دم بیمارستان دوباره من دختررو بغل گرفتم و بردم تو بیمارستان...مسئولای بیمارستان از اون جایی که من رفیق فابریک پسر رئیس بیمارستان بودم میشناختنم واسه همین سریع بعد از اورژانس و معاینه و این چیزا یه اتاق واسش گرفتم ..ظاهرا که چیزیش نشده بود فقط سرش یه کوجولو شکسته بود...از داخل بیمارستان زدم بیرون...مستقیم رفتم سمت احسان...بهش گفته بودم داخل نیاد و مثلا مراقب سگه باشه...پسره ی شاسکول سگرو تو ماشین حبس کرده بود و خودشم بیرون رو صندق عقب نشسته بود...لبخند نشست رو لبم....تا منو دید پرید پایین و با چهره ی مظطرب گفت:
-چی شد؟؟؟زندس؟؟؟
-آره بابا حالا تو چته؟؟؟چرا این قد نگرانی واسش...نکنه...
-خفه شو بابا
گوششو گرفتم و پیچوندم...سرمو بردم دم گوشش و گفتم:
-چی گفتی؟؟؟
-آی آی آی آی ....غلط کردم.....شکر قهوه ای خوردم...ول کن گوشمو کندیش...
گوششو محکم تر پیچوندم که دادش رفت هوا:
-نه باید بگی چی گفتی تا ولت کنم...
-آخ..هیچی به قران...بابام داشت تو فکر و خیالم نصیحتم میکرد میگفت ببین سام چه پسر خوبیه یاد بگیر منم بهش گفتم خفه شو بابا همین
-عه؟؟همین؟؟؟؟
-آره بابا همین...آی آی ول کن دیگه..
گوششو ول کردم.. همون طور که گوششو میمالوند بهش گفتم:
-تا تو باشی دیگه حرف مفت نزنی..
گوشیم دوباره زنگ خورد...بابام بود:
-سلام بابا
-سلام سام...کجایی؟چرا نمیبینیمت؟
-شما کجایین؟؟؟من تو محوطم...
-....دیدمت پسرم..خدافظ
-خدافظ
...........
با تعجب به جمعیت نگاه کردم و گفتم:
-شما چرا اومدین؟؟؟مگه چه خبره؟؟؟مامان؟؟؟؟
-ساکت شو...بیا بریم کجاست؟؟؟
-کی کجاست؟؟؟
-همون که زدی زیرش دیگه؟؟
-بله؟؟کیو دارین میگین مامان؟؟؟من کسیو زیر نکردم...اون از پشت زد به من...
-مهم نیست فعلا..بیا نشونم بده کجاست...شما هم بمونین..
مژگان:عه زندایی بذارین منم بیام..
مامان:لازم نکرده...
احسان سوئیچ ماشینو پرت کرد سمت مژگان و گفت:
-تو برو سگشو نگه دار...
مژگان متعجب مارو نگاه میکرد...هر چهار تامون به زور خندمونو نگه داشته بودیم...منو بابام و احسان و مامان ،مژگانوچند نفریو که همراه مامان اینا اومده بودنو تنها گذاشتیم و به سمت اتاق دختری که حتی اسمشم نمیدونستم راهی شدیم...
مامان با نگاه مهربونش به دختره که مظلوم خوابیده بود زل زده بود و ازش چشم برنمیداشت...ما سه نفرم محو تماشای اون دوتا شده بودیم...با لبخندی که به لب داشت گفت:
-وای خداااای من ...چه خوشگله...ای کاش خدا یه دختر این جوری میداد به من...
احسان با شیطونی جواب داد:
-خب خودتون نخواستین وگرنه خدا میداد...شما که پایه آقای رادمهرم که پایه...مشکل چی بود پس؟؟؟
-این حرفا واسه تو زوده بچه...بذار دندون شیریات که افتاد بعد از این جور حرفا بزن...
-چشم...مثل همیشه یک هیچ به نفع شما..
....
بعد از اینکه به زور مامانو که انگار عاشق دختره شده بود راهی خونه کردم به سمت محل تصادف حرکت کردم...هم باید ماشینشو میاوردم همم باید ازخانوادش یه شماره ای چیزی پیدا میکرد...یهو یادم به کیفش افتاد....نمیدونستم درست بود که کیف یه دخترو بگردم؟؟؟؟ولی من فقط برای کمک بهش این کارو میکردم...دلو زدم به دریا ادب نو این مورد جایی نداشت..محتویات کیفشو رو صندلی خالی کردم...یه بسته آدمس چند تا لوازم آرایش و چند تا کاغذ..یه کیف پول..از گوشی خبری نبود...ینی گوشی نداشت؟؟فک نکنم...چند بار دیگه هم کیفشو گشتم...کیف پولشم زیر و رو کردم..ولی اگه شما پشت گوشتونو دیدین منم یه شماره تو کیف این دختر دیدم...احتمال دادم که شاید تو ماشینش باشه...بعد از چند دیقه رانندگی رسیدم به محل تصادفمون...هه تصادفمون چی واسه خودم بلغور میکنم...ماشین خودمو گذاشتم که بعدا بیارمش و سوار ماشین دختره شدم..ماشینو تو محوطه پارک کردم...هرچی دنبال گوشیش گشتم چیزی پیدا نکردم...خیلی خسته بود....با وجود مخالفت من احسان پیش دختره موند..منم با تاکسی رفتم خونه تا یکم استراحت کنم...
صیح مژگان اومد و سگرو تحویل داد لیاقتش همون سگ نگه داشتن بود...بعد از اینکه آماده شدم یه تاکسی گرفتم که برم ماشینمو بیارم...تو ماشین نشسته بودم و به سمت بیمارستان در حرکت بودم...یه دست به سر سگه کشیدم.سگ خیلی خوبو قشنگی بود...منم زمانی که هشت سالم بود یه هاسکی درست مثه همین داشتم...فکرم منحرف شد سمت دختره...دوس داشتم ببینم چرا زده به من...من که چشاشو ندیدم ولی چهره ی قشنگی داشت..البته من از این خوشگلا زیاد دیده بودم...کسی نبودم که بگم در یک نگاه عاشق شده بودم و این چیزا ولی این دختره یه معصومیت خاصی تو چهرش داشت..شایدم من این طور فک میکردم....
برچسب:
نویسنده: رها